تبلیغات
MY ONLY LOVE - M&H
 

·         پیام عشق برای متولدین هر ماه

·         متولدین فروردین
که به جهان بیاموزید که عشق "معصومیت" است و از جهان بیاموزید که عشق "اعتماد" است.

 

·          

·         متولدین اردیبهشت
که به جهان بیاموزید که عشق "صبر و تحمل" است و از جهان بیاموزید که عشق "بخشش و گذشت" است.

 

·          

·         متولدین خرداد
که به جهان بیاموزید که عشق "آگاهی" است و از جهان بیاموزید که عشق "احساس" است.

 

·          

·         متولدین تیر
که به جهان بیاموزید که عشق "فداکاری" است و از جهان بیاموزید که عشق "آزادی" است.

 

·          

·         متولدین مرداد
که به جهان بیاموزید که عشق "شور و نشاط" است و از جهان بیاموزید که عشق "فروتنی" است.
 

·          

·        
متولدین شهریور
که به جهان بیاموزید که عشق "نیاز" است و از جهان بیاموزید که عشق "کمال" است.

 

·          

·         متولدین مهر
که به جهان بیاموزید که عشق "زیبایی" است و از جهان بیاموزید که عشق "هماهنگی" است.

 

·          

·         متولدین آبان
که به جهان بیاموزید که عشق "هیجان" است و از جهان بیاموزید که عشق "تسلیم شدن" است.

 

·          

·         متولدین آذر
که به جهان بیاموزید که عشق "صمیمیت" است و از جهان بیاموزید که عشق "وفاداری" است.

 

·          

·         متولدین دی
که به جهان بیاموزید که عشق "عقلانی" است و از جهان بیاموزید که عشق "از خود گذشتگی" است.

 

·          

·         متولدین بهمن
که به جهان بیاموزید که عشق "اغماض" است و از جهان بیاموزید که عشق "یگانگی" است.

 

·          

·         متولدین اسفند
که به جهان بیاموزید که عشق "رحم و شفقت" است و از جهان بیاموزید که عشق "همه چیز" است.

·         طناب

·         داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.
به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند:
“خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور کمرت را ببر
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشود
هیچگاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است.
هیچگاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.

·         + نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:33  توسط سونیا  |  نظر بدهید

·        

·         خدا گفت:همیشه در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست، بیا!

·         گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

·         خدا گفت: چیزی بگو !

·         گنجشک گفت: خسته ام.

·         خدا گفت: از چه ؟

·         گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

·         خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

·         گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

·         خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟

·        
گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

·         خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

·         چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

·         گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

·         خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

·         گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

·         گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود

·         + نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:32  توسط سونیا  |  نظر بدهید

·        

·         بیا که لحظه

·         بیاكه لحظه . لحظه درهوای هم باشیم

·         چو كبوتران دسته دسته در بال هم باشیم

·         درآسمان آبی سیركنیم وخوش باشیم

·         چو اختران فلك فوج فوج دركنارهم باشیم

·         به گاه حزن واندوه به داد هم برسیم

·         چو لاله ها به لحظه غم داغدارهم باشیم

·         به شادمانی هم بانگ شوق برداریم

·         چو اختران فلك درمدارهم باشیم

·         سمندعمرشتابنده است وفرصت كم

·         بیاكه تانفسی هست یارهم باشیم

·         + نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:26  توسط سونیا  |  نظر بدهید

·        

·         دوست دارم

·        
 

·         لحظه ی به تـو رسیـدن یه تـولد دوبـاره س

·          

·         شهرچشم تورو داشتن یه غروب پرستاره س

·          

·         خواستن دستــای گرمت مث ماجرا می مونه

·          

·         برق المــاسای چشــمت مث کیمیا می مونه

·          

·         اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگه تازه

·          

·         اسم من کنار اسمت قصرخوشبختی می سازه

·          

·         زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد

·          

·         می شه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد

·          

·         بــا تـو غم رنگی نـداره زندگی شهر فرنگه

·          

·         از تو قلعه ی نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه

·          

·         سهم هرکسی که باشی خوش بحال روزگارش

·          

·         + نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:18  توسط سونیا  |  نظر بدهید

·        

· 


·          

 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox