تبلیغات
MY ONLY LOVE - احساسی
 

· ·        


·         ممكن است !

·         كشاورزی بود كه تنها یك اسب برای كشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار كرد.

·         همسایه ها به او گفتند: چه بد اقبالی!

·         او پاسخ داد: ممكن است.

·         روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی!

·         او گفت: ممكن است.

·         پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شكست.

·         همسایه ها گفتند: چه اتفاق ناگواری.

·         او پاسخ داد: ممكن است.

·         فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.

·         همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی !

·         او گفت: ممكن است.

·         و این داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگی ادامه دارد...

·         منبع : یادداشتهایی از یك دوست؛ اثر آنتونی رابینز

·         + نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:22  توسط وحید  |  نظر بدهید

·        

·         همانند چشمانت !

·         من با تو سخن می گویم . . . . .  رساتر از همیشه و تو حرفهایم را می شنوی . . . . .   روشن تر از هر روز بگذار از عشق سخن نگویم بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم  چرا كه من عشق را با كلام در نیافتم برای من عشق نه كلام است ، نه صوت و صدا چیزی است وسیع تر از همه اینها  وسیع است و با نجابت . . . . .  مانند دلت  با شكوه است و پر رمز و راز . . . . .  همانند چشمانت  عمیق است و پر از صداقت . . . . .  همانند اندیشه هایت  بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت و به ژرفناكی نگاهت  و گفتی كه معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها ! و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام ! چه رازیست در این فاصله . . . . .  نمی دانم  كه هر چه میگذرد مرا شیداتر می كند . . . و من . . . . .   شیدا می مانم  بگذار از عشق سخن نگویم  بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم .

·         + نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 23:33  توسط وحید  |  نظر بدهید

·        

·         عشق من !

·         دربان های قلبم

بوسه زدند به درگاه

راهی به تو ندیدند

دربانهای آگاه!!!!!



یک نو عروس زیبا

با یک خروش بی آه

در هسته ی درونم

از صبح تا شبانگاه!!!!!





آن نو عروس زیبا

او هم نداند این راز

هیچ از کس ها ندانند

دربانهای آگاه؟؟؟





حتی ملائک ما

جز آن خدای یکتا

هیچ کس دگر نداند

حتی عروس خودخواه!!!







هر روز چشم هام به راه

تا بینم عطر نگاه

او کیست در درونم؟

آن نو عروس زیبا؟؟؟

·          

·         از طرف آقا محسن گل

·         + نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 3:27  توسط وحید  |  نظر بدهید

·        

·         قلب

·          روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را دارد . جمعیت زیادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند به تعریف ازقلب خود پرداخت .و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند.

·         ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت كه قلب تو به زیبایی قلب من نیست .

·         مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام می ‌تپید اما پر از زخم بود.

·         قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد.

·         در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه‌ای آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند كه چطور او ادعا می‌كند كه زیباترین قلب را دارد؟

·         مرد جوان به پیر مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی می‌كنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه كن ؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

·         پیر مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌كنم. هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشیده‌ام.

·         گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برایم عزیزند؛ چرا كه یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند.

·         بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند كه داشته‌ام، امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند.

·         پس حالا می‌بینی كه زیبایی واقعی چیست ؟

·         مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی كه اشك از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم كرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

·         مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود،اما از همیشه زیباتر بود زیرا كه عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

·         + نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 3:18  توسط سونیا  |  نظر بدهید

·        

·         لبخندی به قیمت تمام زندگی !

·         معشوق به عاشق گفت چه قیمتی را برای عشقت می دهی ، عاشق گفت همه چیزم را ، معشوق گفت فرزند برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است فرزند کوچکت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است جوان برومندت را می خواهم عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت زینبت را ، تمام زندگیت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم. معشوق گفت لبخند رضای خودم را به تو بخشیدم !

·        
 

·         ***************

·        
 

·         همه شهر دور او را حلقه زده بودند ، و هر کس قیمتی می گفت و کنار می رفت و نفر بعد سعی می کرد قیمتی بیش از او بگوید ، سر و صدای تعیین قیمت،  تمام شهر را پر کرده بود ، یکی از میان جمع فریاد می زد دو کیسه طلا دیگری می گفت چهار کیسه طلا یکی می گفت هم وزن او را طلا می دهم قیمت گذاری ادامه داشت ، تا اینکه پیرزنی از راه رسید و دلش ، حسرت او کرد ، در میان های هوی مردم فریاد زد دو کلاف نخ! جمعیت متعجب با تمسخر به سوی او بازگشت ، پیرزن گفت : هر چه گشتم بیش از این در خانه ام نبود برای خرید یوسف بدهم ، تمام زندگی ام همین است! ... یوسف را فروختند ، نه به دو کلاف نخ بلکه به قیمت تمام زندگی پیرزن ، چون او گرانترین قیمت را گفت.

·        
 

·        
 

·          

·        
 

·         ****************

·        
 

·          گفتم لبخند رضایت را به من هم می فروشی ، لبخند زدی ، گفتی چه داری؟ گفتم من نیز تمام زندگیم را برای لبخندت می دهم ، لبخند زدی گفتی : از تو این همه نمی خواهم فقط عاشق من باش تا راه را بیابی و گم نشوی گفتم عاشقت هستم ، راه را نیز یافته ام ، لبخند زدی ..... چندی گذشت ،راه را گم کردم و در بیراهه ها، عشق به تو را نیز فراموش کردم . گفتم کمکم کن ، لبخند زدی، مرا به راه بازگرداندی .... اما چه فایده ؟! گفتم ای کاش در همان بیراهه ها عذابم می کردی، گفتم شیرینی عذابت برایم آسان تر بود، چون بعد از آن امید به لبخند رضایتت داشتم ، گفتم مرا بازگرداندی که به من بگویی چقدر ضعیف و حقیرم! گفتم:قبول، من حتی آن دو کلاف را هم ندارم ! من برای خرید لبخند رضایتت از خودم هیچ ندارم، هیچ!! لبخند زدی و گفتی از تو فقط همین را می خواستم تمام زندگی تو همین بود . 

·         + نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:42  توسط وحید  |  نظر بدهید

·        

·         مثل قصه ها !

·         من هم شبی به خاطره تبدیل میشوم
خط میخورم زهستی و تعطیل میشوم
من هم شبی به خواب زمین میروم فرو
بر دوش خاک حامله تحمیل میشوم
من هم شبی قسم به خدا مثل قصه ها
با فصل تلخ خاتمه تکمیل میشوم
قابیل مرگ، نعش مرا میکشد به دوش
کم کم شبیه قصه هابیل میشوم
حک میکند غروب، مرا شاعری به سنگ
از اشک و آه و خاطره تشکیل میشوم
یک شب شبیه شاپرکی می پرم ز خاک
در آسمان به آیینه تبدیل میشوم

·          

 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox